سه شنبه دهم آذر 1388
استغفار
(ککتلی در دست آن رفیق که بیانیه پخش می کرد نبوده. دو سروم بوده که در نایلون به شکل بطری نشان داده می شده. و آن رفیق رو به سمت جمعیت می رفته.)
انصافاً هم آن عزیز که به ما نقل می کرد چیز دیگری نمی توانست حدس بزند در آن اوضاع.
اما شد مایه ی غلط ما. از آن رفیق عذر می خواهم و از درگاه خدای تعالی معذرت می طلبم. استغفر الله من زلتی
سه شنبه دهم آذر 1388
ساده ترین دلیل برای اثبات قیامت
«خاطرات حضور در گفتگوی آزادِ دیروز، در لابی دانشکده، با موضوع مسائل دانشگاه..»
فکر می کردم صحبت کنم یا نه؟ حداکثر می شد تجربه ی دوم من که بخواهم در جمع دانشجویی حرف بزنم. تازه، آنها که فکر می کردند من دروغ گوام! چرا باید می گفتم؟..
داشت دروغ می گفت: "گیرم دانشجوها سنگ زدند. ککتل زدند. البته من خودم مخالف این کارها و خشونت و اینها هستم. خودم می رفتم بین بچه ها و سعی می کردم این اتفاق ها نیفتد. ولی حق داشتند.. ببینید چرا زدند؟ دانشجوها داشتند از خودشون دفاع می کردند. از کسی که بهش حمله شده چه انتظاری دارید؟.."*
می خواستم بپرسم عزیز جان! من چگونه آن بیانیه ای که دستمان دادی و خواندیم* را، جمع کنم با این حس صلح طلبانه ات؟ بپرسم چگونه دفاعی است که حتی قبل از آمدن حمله کنندگان شروع می شود؟ چگونه دفاعی است که اولین ضربه را او می زند؟ و بگویم آن آشغالها که حمله را شروع کردند. وقتی بهشان حمله شد و واقعاً وقت دفاع شد، گورشان گم شد و دانشجوهای بیگناه بیچاره که هیچ نقشی در قصه ی دفاع و حمله نداشتند قربانی شدند. ولی آنها فکر می کردند من دروغ گوام! چرا باید می گفتم؟..
داشت دروغ می گفت: "من به شما بگویم. مطلقاً اراذل و اوباش نبوده است. همه ی نیروهای مهاجم به کوی معلوم اند. این یک دروغ است. دارند جریان کوی را به انحراف می برند.."*
می خواستم بپرسم خدا وکیلی تو که آن شب عقل جن هم به مخفی گاهت نرسید دیدی کی آمد و کی نیامد یا سیدحسین* ما که برای نجات بچه ها از دست وحشی های نفهم حمله کننده به کوی کتک می خورد؟ تو می دانی چه گذشت یا دکتر زاکانی که 5 ماه، در پی کار این بچه های بیگناه، همه جا رفته است؟ یک خط استدلال بیاور برادر.. ولی آنها فکر می کردند سیدحسین و دکتر زاکانی هم دروغ گواند! چرا باید می گفتم؟..
داشت دروغ می گفت: "گیرم دانشجوها یک عابر را هم شکسته باشند. مگر 5 نفر بیشتر بودند؟ چرا 60 نفر را بردند؟ به چه حقی احضارشان کردند؟.."*
می خواستم بگویم آنچه را دیده ام. می خواستم بگویم، دیدم کامیونی که دانشجوها از ته کوی هل دادند آوردند تا دم در و آتش زدند و فرستادندش پائین و هنوز هم سوخته اش در کوی افتاده*. دیدم بانکی* که داشت می سوخت و من فکر می کردم که چقدر خوب که همه ی اسناد کامپیوتری شده! دیدم نمایشگاه ماشینی* که درهای تمام شیشه ای اش خرد شده بود و من فکر میکردم که صاحبش، فردا صبح به چه کسی فحش می دهد؟! دیدم که دانشجوهای فرهیخته و مظلوم، موتور و ماشین دانشجوهای دیگر را هم آتش زدند؛ موتور بدبخت کامل سوخت و ماشین خوشبخت هم فقط کاور رویش قربانی شد و به دادش رسیدند. دیدم که آن دانشجوی مظلوم دیگر به میله های مخابرات* آویزان بود و شیشه هایش را با لگد می شکست.. اما آنها فکر می کردند من دروغ گوام. چرا باید می گفتم؟..
می خواستم بپرسم که چگونه این همه را 5 نفری انجام دادند؟ و باز بپرسم که آن بیگناهان بیچاره ای که یک روز در وزارت کشور کتک خوردند، مگر تا شب آزاد نشدند؟ چگونه باید بیگناهیشان در آن جو کوی معلوم می شد؟ و بگویم لعنت خدا بر کسانی که قبل اثبات جرم کتک زدند و قبل اثبات مدعا فحاشی کردند و تهمت زدند. لعنت! اما آنها فکر می کردند من دروغ گوام. چرا باید می گفتم؟..
راستش را نمی گفت:"این بچه های علوم اجتماعی که جزء پردیس شمالی اند و اینها، چرا بیش از همه احضار شدند؟ چرا اینقدر حساسیت روی آنهاست؟ مگر ما چه کرده بودیم؟ مگر ما.."*
می خواستم بگویم چه کسانی را دیدم! دیدم آن کسی* را که آمد و به خود ما بیانیه ی حامیان موسوی را در حمایت و تشویق بچه ها به مقاومت و ادامه ی درگیری را داد و دانشجوی علوم اجتماعی بود. دیدم آن کسی* که داشت با گوشی اش فیلم می گرفت و می گفت: "برای بی.بی.سی می گیرم" دانشجوی علوم اجتماعی بود. دیدم آن کسی* را که با چماق در دست، بچه ها را فرا می خواند به کجا و کجا، علوم اجتماعی می خواند.. اما آنها فکر می کردند من دروغ گوام! چرا باید می گفتم؟..
می خواستم بگویم که دلم خون شد از این کار آن به اصطلاح نیروهای نظام و حامیان رهبری، که ننگ بر اقدامشان. اقدامشان که دل آقایم* را خون کرد. اما آنها فکر می کردند من دروغ گوام. چراباید می گفتم؟..
آخر فهمیدم چرا باید می گفتم. چون من دروغ گو نبودم. گفتم.. تا آنجا که دیگر نگذاشتند. گفتم هرچه دیده بودم. پرسیدم هر سؤالی داشتم.. و آنها قسم خوردند "والله دروغ می گویی"*. گفتند "تو مثل سگ دروغ می گویی"*. "گفتند تو شرف نداری. پس به حقیقت نمی رسی"*. گفتند "تو از حمله به کوی دفاع می کنی"*.
و به شرافت فکر می کردم. به حقیقت. که باعث می شد گفتگوی دانشجویی فقط با موضوع دانشگاه، سر از آقای محصولی و تقلب* و اینها در آورد. و سر از داعیه ی حکومت جهانی انقلاب اسلامی* در می آورد. به حقیقتی که دلیلی برای اثباتش نیست و تنها حبابی از ادعاست..
ویاد سید حسین می افتادم. و با تمام وجودم حس می کردم جمله اش را که "حتماً باید برای معلوم شدن رنگ قلب همه ی بچه های آنجا، حتماً روز قیامتی باشد و حساب و کتابی..."
* تمامی عبارات و کلمات ستاره دار متن دارای استناد و مصداق است و نویسنده مسئولیت اثبات همه ی آنها را می پذیرد.
پی نوشت:
۱- این متن را برای "آن راز سر به مهر که حالا سمر شده" نوشتم. اما احد هم بدش نمی آمد از حمل آن..
۲- خیلی هم تعجب ندارد. بالاخره رهنورد دوستان ما سومین متفکر برجسته ی جهان در سال ۲۰۰۹ است..
شنبه سی ام آبان 1388
سفرنامه
آقا سلام! ساقی عطشان کربلا یک عقده باز می شود اکنون و برملا..
من اهل این دیار نبودم و نیستم منت گذاشتید «دست» شما باد بی بلا.
..
حالا:
چو زبان مقابل او نه ببرد ره به جایی ز «لسان غیب» گویم به سبیل آشنایی
«به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند ...»
جمعه هشتم آبان 1388
حلالیت
-
فکه هم که تمام شد. داشتم بی خیال می شدم که دستم را گرفتی و خودت بردی تا مقتل و دو تا دعای مشت جاری کردی. یادت که می آید. یکی منحل شد. شاید هم وقتش نرسیده. من چه بدانم؟ اما اینیکی را چقدر من حیث لا یحتسب جود و جور کردی.. هیچ کس نفهمید با چه ابزار مادی کار ما را راه انداختی آقا مرتضی! هیچ کس نفهمید به کدامین بهانه کار ما را راه انداختی.. فاطمیه و همزمانی اش با مشهد هم کار خودت بود. اعتکاف هم کار خودت بود. می شد فهمید. اما هنوز هم وقتش نبود. باید اردوی جهادی و سی غروب رمضان هم می گذشت. شبهای قدر هم برای همین بود که آنطور شد. راستی رجب بیگی را هم تو فرستادی آن روز؟ عجب دستی داشت! به 7 ساعت نکشید که حل شد. اندازه ی مهلت یک توبه..! چقدر نمی فهمیدم. حالا چه شده؟ به کدامین بهانه کار ما را راه انداختی آقا مرتضی؟
ول نکردی که؟ هنوز اول قصه است. این 7-8 روزه را هم با ما بیا و بسپارمان دست خودش. بدون تو نمی شود رد کرد. ول نکردی که آقا مرتضی..!
****
یادت می آید آقا مهدیِ مقام؟ قرار بود برای هم دعا کنیم که جور بشود. تو بردی. دعایت گرفت.
یادت می آید سید حسین. اینقدر گفتم قرعه را برای جنوب بگذاریم. آنروز نمی توانستم توضیح بدهم چرا. از کجا باید می دانستم؟!!
بقیه اش بماند.
نمی شود گفت. اینجا که فکه نیست!!
********
به عالی بودنش فکر نکرده ام. برای هیچ کسی ننوشته ام. برای خواندن هم نبود. برای همین ۲۴ روز از اتمامش می گذرد. برای همین بیت آخرش را برای کسانی که نمی دانستند نمی خواندم.
تو لیلی خوب منی اما من عاشق نیستم
تو گلفروش خوش سلیقه من شقایق نیستم
تو رود جاری سوی اقیانوس آن دنیا ولی
من ماهی کوری که با جریان موافق نیستم
ناز تو سخت است و کبوترها جوان مرگ تواند
اینقدر بدبختم که من مشمول این دق نیستم
طوفان شبهای تو در هم کوفت کشتی مرا
درگیر امواج توام، دنبال قایق نیستم
انسانیت خوب است اما من برای کوی تو
حیوان خوبی می توانم باشم.. ناطق نیستم
یکبار دیگر هم جسارت شد به درگاه شما
آقا برای خانه تان حیوان لایق نیستم
تو از سر عادت علاقه مند بهبود منی
اما من غافل که درگیر حقایق نیستم
با منطق رایج مرا کرب و بلا خواب است وبس
در مورد تو در پی اینگونه منطق نیستم
۱- اصلش برای این اینجا خبر دادم که بتوانم به رفقا بگویم:
حلال کنید
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
سوال. برای غیر احدی ها.
يادم مي آيد پارسال تو يكي از تجمع هاي دانشكده يكي از بچه ها بلندگو رو دست گرفت و نطقي كرد:
آقا به خدا دانشگاه اسلامي است. شما چيش رو مي خواهيد اسلامي كنيد؟ همين كه من اينجا دارم به خدا قسم مي خورم يعني دانشگاه ما اسلامي است ديگر..(كف و جيغ برخي حضاركه من را ياد صداي خنده اي مي اندازد كه تلوزيون بعد از پخش صحنه هاي يخ «ديدنيها» پخش مي كند..)
بگذريم. از اسلامي كردن دانشگاه ها مي گفتيم. اسلامِ بنده خدا اين آخر كاري ها شده عرصه ي كش آ كش اين و آن. يعني اين بكش، آن بكش. يكي ظاهر را گرفته، يكي مثلا باطن را. يكي نگران مناسك است آن ديگري در سوداي معاني. خلاصه هر كس هر جايش را كه به نفع اوست در آغوش گرفته و.. گاهي از خود مي پرسيدم كه چرا خدا همه ي آيات قرآني و غير قرآني را محكم نفرمود كه اينچنين بلوا نشود؟ اين متشابهات جريانش چيست؟ زود جوابش را يافتم: ليسئل الصادقين عن صدقهم و اعد للكافرين عذاباً اليما(8-احزاب). يعني تا بفهمد چه كساني في قلوبهم مرضٌ، تا فزادهم الله مرضاً..(10-بقره)
به تبع، دانشگاه اسلامي هم شده است مايه اختلاف علما! ما مي دانيم چه مي گوئيم در اين مدعا، اما سؤال من از امثال دوستمان است. چگونه است كه در همه جا سخن از كم اهميت بودن ظواهر مي رانيد و مراد اصلي را متن امر مي خوانيد و حالا به حسب ظاهر حكم مي كنيد؟ سخن آن دوستمان ناظر به ظاهري ترين امور دانشگاه بود. پوشش دختران و روابط دو جنس و قسم و آيه بر در و ديوار و كذا. حالا به فرض كه اين ظاهر چپ اندر چاقي كه ساخته ايد را نمادي از اسلام بگيريم. به فرض كه قسم و آيه ي هر ام قمري را به هر مزخرف دروغي بگيريم مسلماني. به فرض كه روسري هاي رقصان در باد و لباسهاي آب رفته را بگيريم پوشش ديني! به فرض كه روابط خواهر برادري رفقا را در حيات پشتي و بوفه و اتاق تشكلها و.. بگيريم رعايت حدود شرعي... باطن چه مي شود؟ شما كه مدعي توجه به معنائيد ديگر چرا؟!!
سه شنبه هفتم مهر 1388
حدیث نفس
احد برای دردمندی است.
و برای این، گاهی باید خود را خطاب کنی..
***
اشاره: مال خیلی قبل است. اوایل توبه ام. جایی یادداشت کرده بودم. کیفم را دزد برد، و شعرم گم شد. دوباره که فکر کردم همه اش یادم نیامد. و کمی عوض شد و شد این:
کنون که ظلمت و ماتم شده تمام دلم،
و تلخ گشته همه طعمها به کام دلم،
کنون که تشنگی از من امان بریده گلم،
تو غمزه ای زغم خود بزن به جام دلم.
تن من و دل یوسف ندیده زخم شده
نسیم رد شده از زلفت التیام دلم
من حقیر کجا اشتیاق یار کجا؟
مگر به دست شما اوفتد لجام دلم
اگر شبی به تو غوغا شود سکوت دلم
قسم به توبه بتابد همیشه شام دلم
مگر نه اینکه اسیر تواند اهل حرم؟
برآر دستی و آتش بزن خیام دلم..
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
شاهد
ضایع آنکه مجبوری بر صفحه ی نفهم وبلاگ بنویسی. چیزهایی که پیغبر عزیز به خاطر تباکی هنگام قرائتش وعده ی خلد برین داده..
چه کنم که اکثر دین را ناقص دریافته ایم:
اَمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السّوءَ و یجعَلُکم خلفاءَ الارضِ. ءالهٌ مع الله؟ قلیلاً مّا تذکّرون(62/نمل)
حالا بیائید دوباره بگوئید آقا انفعال است. خلیفه ی زمین شدن هم انفعال است؟ اگر نه ببینید که نتیجه ی درک اضطرار است.
حاضرم هر که هرچند ساعت بخواهد با او بحث بزنم تا روشن شود.
##########
بعد آن مجلس لعنتی شروع شد. شاید اگر یک سال دیگر مانده بودی این همه سال زمین بیچاره نبود.
کاش این یک دعای تو مستجاب نشده بود..
اما تو را برد و امسال هزار و سیصد و نود سال است که عذابمان می کنند..
لای الامور الیک اشکو آقا؟.. ام لطول البلاء و مدته..؟
اما دیگر دارد تمام می شود نه؟ والعادیات بخوانیم؟
جمعه ششم شهریور 1388
شکوه
کاش می شد با صدای بلند نوشت و عصبانیت و شرمندگی را منتقل نمود..
و قال الرسولُ یا ربِّ اِنّ قومی اتّخذوا هذا القرآنَ مهجوراً
آقا رسول الله خواهند فرمود(روز قیامت): ای خدا! قوم من این قرآن را به کناری گذاتشتند..
30 فرقان
یکشنبه یکم شهریور 1388
کتب الیکم
1- ترافیک شدید. سوی ماشین ها هم همه از پائین است به بالا. همه از چراغ قرمزها رد می شوند. برجکها سر به بالا کشیده اند. دره دهاتی ها هم قاطی بالا شهری ها تیپ زده اند که معلوم نشوند. همه تشنه و گشنه. اما کسی آب دست کسی نمی دهد، هیچ کس هم از کسی آب نمی گیرد. می گویند مطمئن نیست. انواع همه چیز رنگارنگ پیدا می شود. پلیس امنیت هم فعال است، به خاطر دزدهای زیاد. همه به دنبال فرصتی که سهم بیشتری بقاپند..
این همه معنای شهر است. الذی انزل فیه القرآن..
2- خودمانیم، ماها هر چه جلوتر می رویم دورتر می شویم. از پارسال تا حالا مگر چقدر بهتر شدیم؟ از امسال تا سال دیگر هم همین است آقا/خانم! هر کار قرار است همین الآن بکنید. آمرزش را برای سال بعد نگذارید..
(نقل (به مضمون) از حاجی پناهیان. رمضان 4 سال پیش.)
ما جدی نگرفتیم. شد این که می بینید. حالا؟
3- فعن الصادق علیه السلام انه من لم یُغفر فی شهر الرَمضان لم یُغفر له الی قابلٍ الا ان یَشهد عَرَفَۀَ..
یعنی هر کس از این شهر جان سالم بدر نبرد تا سال دیگر بدبخت است مگر اینکه عرفه را شهود کند.(یعنی آنجا حاضر شود)
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
درسهای قوشخانه
- توی یک روستا با بچه دبیرستانی ها داشتیم سن تکلیفشون رو محاسبه می کردیم. قرار شد بچه های خوبی باشیم که وقتی آقا آمدند، در سپاه همدیگر را ببینیم.
(و تو دلم می گفتم: آقا ببخش قصد جسارت نداشتم پای درازم از برکات گلیم بود..)
- علی اکبر داشت از اینکه بچه های عمران پای ساختمان، مثل قبلاًها، ذکر نمی گویند و فضای خوابگاه معنوی نیست و اینها گلایه می کرد. یادم به تجربه های مشابه زیادی که افتاد به حمید گفتم: نسل کوتوله باز هم گند زد. ارثی به او رسیده و برایش از معنا تهیست.. این هم نتیجه اش.
- آب در قوشخانه گاهی از سوراخهای سه متری هم بیرون می زند. میوه هایی که یزد ما کم به خود دیده انبوه بار می آید. این وقت سال آنجا باران می آمد. آسمانش هم پر از ستاره بود، آماده ی فرو ریختن. اما کمتر دستی به سویش دراز بود. مردم آنجا هم بیشترشان گرگند. اکثرهم لا یومنون.. این است داستان محرومیت آنجا. و امتیازشان شاید این است که مثل شهر ما به املاء الهی دچار نیستند..
- شب نیمه ی شعبان یک دعای فرهنگی کردم: خدا! ما را از فرماندهان سپاه مهدییییی بگذااااااار... صدایی بلند شد که چه پر توقعی؟ همان سرباز خوب است..
(و تو دلم می گفتم: نه تو رو خدا بیا و فرمانده شو. بابا بس کنیم. مگر 313 تا چند تاست؟)
پی نوشت:
۱- و خیلی چیزهای دیگر از درس های قوشخانه که نگفتیم. هیچ کداممان.
۲- برای خودم سخت است.اما حس می کنم باید احدی بنویسم، تا جگر علیرضا امامی ها آتش بگیرد و و دودش بیاید در کامنت ها..
تا همیشه کم باشیم..
تا همیشه فحش بخورم..
و مطمئن شوم جواب داد..
